محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3829
تاريخ الطبرى ( فارسي )
سخن از سبب فرار يزيد بن مهلب و برادرانش از زندان حجاج و رفتنشان به نزد سليمان ابو المخارق راسبى گويد : حجاج با سپاه سوى رستقباذ رفت كه كردان بر بيشتر سرزمين فارس تسلط يافته بودند . يزيد و برادرانش مفضل و عبد الملك را نيز به رستقباذ برد و آنها را در اردوگاه خويش جاى داد و خندق وارى به دور آنها نهاد و در خيمه اى نزديك خويش جاى داد و كشيك با نهايى از مردم شام بر آنها گماشت و ششهزار هزار به پاى آنها گذاشت و شكنجه دادنشان را آغاز كرد ، اما يزيد صبورى مىكرد و حجاج از اين به خشم بود . گويد : به حجاج گفتند كه تيرى به يزيد زدهاند كه پيكان تير در ساق وى جاى گرفته و چون چيزى بدان رسد بانگ برآرد و اگر كوچكترين حركتى بدان داده شود صداى او شنيده شود . پس حجاج بگفت تا او را شكنجه كنند و چون چنين كردند بانگ بر آورد ، خواهرش هند ، دختر مهلب ، زن حجاج بود و چون بانگ يزيد را شنيد بانگ برآورد و بناليد و حجاج او را طلاق داد . گويد : پس از آن حجاج دست از آنها بداشت و گفت غرامت را بپردازند كه پرداخت آغاز كردند . از آنجا كه بودند براى نجات خويش همى كوشيدند ، كس پيش مروان بن مهلب فرستادند كه در بصره بود و به او گفتند كه اسبانشان را لاغر كند و به كسان چنين وانمايد كه قصد فروش آن را دارد و براى فروش عرضه كند اما بها را گران گويد كه كس نخرد كه براى ما ، اگر توانستيم از اينجا كه هستيم نجات يابيم آماده باشد و مروان چنان كرد . گويد : حبيب نيز در بصره شكنجه مىشد . گويد : يزيد بگفت تا براى كشيكبانان غذاى بسيار ساختند كه بخوردند و